نغمه های دل

چرا فکر می کنی همه باید مثل تو فکر کنن؟

چرا فکر می کنی همه تو جهل مطلق به سر می برن و این وظیفه ی توست که اونا رو از

جهل بیرون بیاری؟

چرا فکر می کنی هیچ کس به فکر خودش نیست و این تویی که باید راه و چاه و نشونش

بدی؟

چرا فکر می کنی فقط تویی که متوجه اتفاقات اطرافت میشی و بقیه تو باغ نیستن؟

چرا فکر می کنی خیر و صلاح بقیه رو بهتر از خودشون می دونی؟

چرا فکر می کنی باید همه ی انرژیتو بذاری تا بقیه حرفتو گوش کنن؟

بابا به خدا بقیه هم عقل و شعور دارن.بقیه هم می فهمن دنیا دست کیه.دوست داری

بگی خوب بگو ولی دیگه چرا پیله می کنی ؟چرا می خوای همه ی مسیرو باهاشون

بری؟چرا فکر می کنی اگه یه نظری دادی حتما باید همونو هم اجرا کنن؟

هر کسی باید تو زندگیش یه چیزایی رو خودش تجربه کنه خودش کشف کنه خودش

حسرت بخوره خودش پشیمونی بکشه تا به ارزش یه چیزایی برسه .تازه اگه یه تصمیمی

واسه خودش گرفته حتما فکر صد تاچیزو کرده. بیرون گود نشستی نظر هم میدی؟

پ.ن:این پست مخاطب خاص نداره!مطمینم دور و برتون از این افراد زیاد دیدید.


 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

سخت آشفته و  غمگین بودم
 
 به خودم می گفتم:
 
بچه ها تنبل  و بد اخلاقند
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود  را
 
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 
و نخندم  اصلا
 
تا بترسند از من
 
و حسابی ببرند
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...
 
 چشم ها در پی  چوب، هرطرف می غلطید
 
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل  نکنید  !

اولی کامل
 بود،

دومی بدخط بود
 
بر سرش داد  زدم...

سومی می
  لرزید...
 
خوب، گیر آوردم  !!!
 
صید در دام  افتاد
 
و به چنگ آمد زود...
 
دفتر مشق حسن  گم شده بود
 
این طرف،
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی  بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می   لرزید...
” 
پاک تنبل شده ای بچه بد  ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد  هستند"
” 
ما نوشتیم آقا  ”

بازکن دستت
 را...
 
خط کشم بالا  رفت، خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی  کرد...
 
گوشه ی صورت  او  قرمز شد
 
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی  آرام، بی خروش و ناله

ناگهان
 حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز، کنار دیوار،
 
دفتری پیدا  کرد  ……

 
گفت : آقا
 
ایناهاش،
 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش
 کردم، عالی و خوش خط بود
 
غرق در شرم  و خجالت گشتم
 
جای آن چوب  ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید  …..

صبح فردا

 دیدم

 
که حسن با  پدرش، و یکی مرد دگر
 
سوی من می  آیند...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

همش می گم این چند روز که بگذره همه چی حل میشه و تموم اما این چند روز ها میگذره

و یه مجهول به دستگاه معادلاتم اضافه میشه ....مغزم سنگین شده...ناراحتم از اینکه

مثل قبل نمی تونم از ته دل بخندم از این که نمی تونم مثل قبل سر به سر همه بذارم

ناراحتم از این که این همه حرفو و سوالو باید با خودم این ور و اون ور بکشم....من

ناراحتم...از این که تو خوابم مغزم بیداره و داره فعالیت می کنه از این که همه چی یه

جوری تداعی کننده ی اون موضوعه...من ناراحتم...

پ.ن1:پیداست حال دل ز پریشانیم ولی/هرکس سوال می کند انکار می کنم

پ.ن2:در شهری که همه ی مردم آن می لنگند به کسی که راست راه می رود می خندند

پ.ن3:من هم چنان ناراحتم

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

دلم می خواست وقتی بعد کلی وقت میام و مطلب میذارم یه مطلب

خیلی خوب،خیلی با کیفیت و خیلی فکر شده بذارم اینجا.اصلا فکر کنم

انقدر وسواس نوشتن گرفتم انقدر این گپ طولانی شده بود.اما حالا بعد

چند ساعت پای لپ تاپ نشستن و سرچ و بررسی البته از نوع پروژه ی

کاملا درسی دلم می خواد بنویسم حتی اگه با کیفیت نباشه حتی اگه

یهویی باشه...

همیشه روانشناسا میگن باید نه گفتن رو بلد باشید،اینکه وقتی

شرایطشو ندارید وقتی نمی تونید ، وقتی دوست ندارید بگید نه

خلاص.تو رو دربایستی نمونید زیر بار نظر و نگاه دیگران خم نشید و بگید

نه .اندازه ی ظرفیت خودتون رو در نظر بگیرید،بابا هوای خودتونو داشته

باشید.

سعی کردم نه گفتن رو یادبگیرم البته بازم خیلی جاها نشد ، اما حداقل

در این حد فهمیدم که نه گفتن اگه تو شرایط باشه هنره...

اما حالا تو شرایطی هستم که فهمیدم اگه نه گفتن هنره بله گفتن هم

هنره.اینجا دیگه اگه بگم نه هنر نیست ،مثل یه کوچه بن بست.اما اگه

اون یکی راهو برم سخته کلی مسئولیت داره،کلی فکر می خواد برنامه

می خواد.کلی چاله داره دست انداز داره.اگه بگم نه کسی یقه مو نمی

گیره چون تو کوچه بن بست کسی نیست که بخواد منو ببینه اما اگه

بگم آره شاید خیلی ها یقه مو بگیرن چون اون مسیر در جریانه... 

حالا من موندم و انتخابم .من موندم و هنرم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

بعد یه مدت طولانی اومدم اینجا خب معلومه که نمی دونم از بین این

همه حرف و نکته و موضوع چی رو انتخاب کنم و چی رو بنویسم...

داشتم فکر می کردم اینجا هم شده شبیه این شرکتایی که که سریع

می رن ثبت می کنن که قدمت پیدا کنه حالا هروقت شرایطش بود

احیاش می کنن...

با این اوصاف از تو این پست هم چیزی در نمیاد فقط شاید چندتا نکته که

به خودم یادآوری کنم...

بالاخره آخرین برگ دفتر کنده شد و این یعنی یک قدم رو به جلو...

دیگه جرات نمی کنم مثل قدیما راجع به کسی یا چیزی با اطمینان

قضاوت کنم و حرف بزنم. فهمیدم درست تو لحظه ای که فکر می کنم

همه چیز رو درباره ی موضوعی می دونم تعداد نادانسته هام شاید به

اندازه ی دانسته هام باشه...

حرف آخر هم اینکه چاره حتما جز اینه که ناله ی شبگیر کنیم...

نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

" شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم

   وبگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود."

 اس ام اسی که خواندم و دلم گرفت.

 فراموش می شوی و فراموش می کنی آنچنان که گویی از ابتدا اینگونه

 بوده است.

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

نقطه عطف در ریاضی جایی است که تقعر منحنی عوض میشه .  به

زبان ساده تر یعنی اگه منحنی داشته رو به بالا می رفته تو این نقطه

جهتش رو عوض میکنه و رو به پایین حرکت می کنه و یا برعکس.

 

داشتم به نقاط عطف زندگیم فکر می کردم. دیدم چند تا نقطه عطف

خیلی مهم دارم . یعنی توی یه زمان هایی تو یه یه مکان هایی و توسط

یه عده ای مسیر زندگیم یه زاویه هایی برداشته . البته خدا رو شکر به

نظر خودم همشون در جهت مثبت بوده اما واقعا برام جالبه آدم هایی که

فقط مدت کوتاهی تو زندگی آدم وارد می شن و چه تاثیرات مهمی

میذارن و چقدر به آدم کمک می کنن. بدون اینکه این تاثیر برای همه

قابل درک باشه. در عوض یه عده ای همیشه باهامون هستن اما

تاثیرشون هیچوقت نقطه ی عطفی نمی سازه . انگار آدم با یه عده فقط

برای این برخورد می کنه که یه چیزایی بفهمه . و این همون چیزیه که

میشه بهش گفت رسالت انسان در برابر انسان

به نقاط عطف زندگی توجه کنیم و قدر بدونیم .

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

مهندسی ترسیم رویاهای انسان و به واقعیت در آوردن آن هاست.

پنجم اسفند روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندس

مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط خانوم مهندس نظرات ()

Design By : Pars Skin